سيف بن محمد سيفى هروى

100

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

فرسنگى شهر هرات رسيد ، گفت ، كه ملك فخر الدين داماد من است ، به هرات خواهم رفت . طايفه‌اى از امراء سپاه او چون رمضان و سدوم و بابك و بسوقا گفتند كه مصلحت در آن است كه امير از اينجا بگذرد و در اين شهر درنيايد و بر ملك فخر الدين و خويشاوندى او اعتماد نكند . امير نوروز گفت : هركدام را كه از شما خاطرش به طرفى مايل است ، گو برو ، اجازت دادم . درحال بابك و سدون و سابان با صد سوار به طرف مرغاب رفتند . نوروز ، روز ديگر [ 424 ] به شهر هرات درآمد و در حصار شهر ساكن شد . ملك فخر الدين در اظهار يكدلى و محبت ، چندان‌كه ممكن بود سعى كرد . بعد از چهار روز امير قتلغشاه با هفتاد هزار سوار جنگى به در شهر هرات رسيد و روز ديگر على الصباح شهر را محاصره كرد و هژده روز از طرفين محارب [ ت ] و مقارع [ ت ] بود . راوى چنين گفت كه چون امير نوروز با سيصد مرد نامدار به حصار درآمد ، ملك فخر الدين از كثرت ايشان متردد شد و شب با خواص مقرر گردانيد كه به سمع امير نوروز رسانيد كه در اين شهر خلقى است مختلف ، بعضى سنجرى ، و طايفه‌اى بلوچ ، و قومى خلج ، و گروهى مغول باش ، و فرقه‌اى ابيوردى و سرخسى . انديشه‌منديم از آن نبايد قومى ياغى شوند و دروازه به دست خصم باز دهند . اگر امير مصلحت داند ، از اخوان و خالان و ملازمان خود بر هردروازه چند [ تن ] نامزد گردانند . [ 425 ] امير نوروز تمامت برادران و برادرزادگان و كماة رجال سپاه خود را به دروازه‌ها فرستاد . چون شب درآمد ، با خواص خود گفت كه تدبير كار ما چيست ؟ بعضى گفتند ، مصلحت در آن است كه ملك فخر الدين را بگيرد و حصار از غوريان باز ستاند . نوروز گفت كه من با ملك فخر الدين مكر نينديشم . [ 426 ] شخصى ملك فخر الدين را از اين حكايت خبر كرد . ملك با وزراء خود اين سخن را آشكار كرد . روز ديگر به مشورت ايشان ، تاج الدين يلدز و جمال الدين محمد سام و سراج عمر هارون و محمد لقمان و ابو بكر حيدر بزدوى را با چهار تن ديگر به گرفتن امير نوروز نامزد گردانيد . تاج الدين يلدز با اين نام بردگان هريك با درى ، از در دزديده به حصار بالا برآمد . امير نوروز با سه تن از خواص خود بر پشت‌بام حصار بود . چون حرب سخت شد ، دو تن را گفت : برويد و در حصار بالا را نگاه داريد . [ 427 ] بعد از آن تير چند به سوى سپاه امير قتلغشاه انداخت . در اثناء اين حالت زه كمان او بگسست . كمان را بر زمين زد . ناگاه از گم گشت در حصار بالا تاج الدين يلدز با درى در دست ظاهر شد و از عقب او جمال الدين محمد سام با در ديگر برآمد . امير نوروز به